.
روزهاي بي عشق
روزهــاي بي عشق
روزهــــاي بي عشق
روزهــــــاي بي عشق
روزهــــــــاي بي عشق
روزهــــــــــاي بي عشق
روزهاي بي عشق
روزهــاي بي عشق
روزهــــاي بي عشق
روزهــــــاي بي عشق
روزهــــــــاي بي عشق
روزهــــــــــاي بي عشق
اینجاست که می فهمی طرفت آدم با ارزشیه ! وقتی خفه می شیم تا در آرامش، سکوتو با هم تقسیم کنیم...

امروز بیکارم.
نه کار عشق دارم، نه کار سیاست.
آزاد ِ آزادم.
خرس رشک هم، امروز فقط کهنه خرسکی است ،
پشمهایش پلاسیده.
می بینیدم؟
آنقدر آزادم
بر زمین می نشینم و دِ برو که رفتی.
سُر می خورم تا جاودان.
تا ثابت کنم زمین نه گرد است نه صاف،
سر پایینی است.
همون اول كه اومد تو معلوم بود شبيه بقيه استادا نيس.
35، 36 ساله بهش مي اومد. بور بود. سيبيل دسته موتوري داشت. يه كت چهار خونه ي قهوه اي تنش بود با يه شلوار كبريتي كرم. يه كيف چرم قهوه اي خيلي قديمي هم دستش گرفته بود.
رفت نشست پشت ميز. پاكت مالبروشو از جيب كتش دراورد و گذاشت رو ميز. بعد ليست كلاسو باز كرد و حضور غياب كرد.
بعد هم شروع كرد به معرفي خودش. ليسانسشو از دانشگاه تهران گرفته بود و فوقشو از يه دانشگاه تو پاريس. ترم دوم دكتري هم انصراف داده بود برگشته بود.
" چون اون كاري كه ميخواستم با دكترا بكنم رو همين الان دارم با فوق مي كنم. بقيش وقت تلف كني بود."
اولين واحد زبان دوممون بود و طبعا هممون هم صفر كيلومتر.
بالاخره درس شروع شد.
انرژيش باور نكردني بود .از اين استادا بود كه يه دقيقه يه جا بند نمي شد. هي خودش و مي زد به در و ديوار تا ما يه كلمه رو بفهميم. بعد وقتي يكيمون بالاخره كلمه رو مي گفت انگار دنيا رو بهش داده بودن. يه بشكن مي زد و به طرف اشاره مي كرد و مي گفت: "مقسي بوكو."
تا رسيديم به يه عبارت لعنتي. هي ادا دراورد، هي بالا پايين كرد، هي موقعيت فرضي درست كرد.
ولي نفهميديم كه نفهميديم. بعد هي با دستش اشاره مي كرد كه يه چيزي بگين ولي همه ساكت بودن.
بعد يهو وايساد، انگار دكمه ي پازش رو زده باشن. بعد يه جور درمونده اي گفت: "چرا اينجوري نگام مي كنين؟ تو رو خدا يه چيزي بگين ديگه."
يكي گفت: "صب بخير؟"
- نه. ولي آفرين. يه چيزي تو همين مايه هاس.
- ظهر بخير؟
- نه.
- عصر بخير؟
- نه.
- شب بخير؟
- نه.
بعد سكوت شد.
گفت: "عيب نداره. دوباره از اول."
اصرار عجيبي هم داشت فارسي بهمون نگه معنيشو. باز شروع كرد. با همون انرژي قبل. با همون بالا پايين پريدن ها..
هي از كلاس رفت بيرون، اومد تو، اون عبارتو گفت. ديالوگ كتابو دوباره برامون خوند.
فايده نداشت. نمي فهميديم جز اينايي كه گفته بوديم چي مي شد گفت تو يه گريتينگ...
يهو يكي از بچه ها گفت "ببخشيد استاد؟ مي شه يه سوال بپرسم؟"
گفت: "وي."
گفت: "مي خوام بدونم چه حسي بهتون دست مي ده اين قدر انرژي مي ذارين و آخرش هيچي؟"
خشكش زد. همين جوري مات موند رو صورت دختره. نمي دونم چي شد. ولي يهو انگار خستگي چند ماه آوار شد رو سرش. رفت نشست پشت ميز. يه سيگار دراورد. روشن كرد و يه پك عميق زد.
كلاس ساكت ساكت بود.
چقدر گذشت؟ 5 دقيقه؟ 10 دقيقه؟ بالاخره گفت: "بنويسيد روز خوش..."
بعد همونجوري كه داشت وسايلشو جمع مي كرد گفت: "بچه ها من خيلي خسته ام. بقيش باشه برا هفته ديگه."
هيچ وقت ديگه نشد اون استاد پرانرژي جلسه اول. تا كلمه اي رو نمي فهميديم زود فارسيشو مي گفت و رد مي شد.
حالا همه اينا رو گفتم كه بگم از خودم بدم مي آد...
اول به خاطر اون سوال احمقانه اي كه ازش پرسيدم.
دوم هم به خاطر اين كه ديروز يكي ازم پرسيد روز خوش چي مي شه و من نمي دونستم.
بريد، پيش از آن كه با خيانت بهتون بفهمونن موعدتون سر اومده.
مي خواستم بيام يه پست بذارم راجع به اين دوستايي كه دارن چپ و راست مي ذارن مي رن. كه دارن خيلي چيزا رو با خودشون مي برن.. كه دارن هي تنهاترم مي كنن..كه ديگه خسته شدم بس كه خبر رفتن ها رو شنيدم..
بعد ديدم علي چه خوب همه چي رو گفته. عين پستش رو مي ذارم همين جا.
وجودمان را ميبريد. نبريد. اين که ميبريد تيکه اي از شخصيت و هويت و گند و گه من است که در وجودتان تجلي و تسلي يافته است. نبريد. بدون بيهوشي کامل و موضعي خراش ميدهيد. ميکنيد و ميبريد. نکنيد. از پارسال روند رفتنتان اينقدر سرعت گرفته است که نميدانم غصه کدام تيکه را بخورم. زخم کجا را چسب بزنم نامردها. آن لاييهايي که به شما ميزدم يا فرار مخفيانه از رستوران و عکاسي در قبرستانها را؟ باهم هماهنگ کرده ايد؟ قرار گذاشته ايد؟ برنامه است؟ خب خنديديم. ولي نرويد. خارج که فقط يکي از گزينه هاي زندگيتان بود؛ کنار هزار گزينه ديگر. کنار همه آن کتابهاي نخوانده و فيلمهاي نديده و ورزشهاي نکرده و مسافرتهاي نرفته. قرار نبود اينقدر جدي شويد و سط اين همه شوخي. چرا شد تنها گزينه تان؟ هي ميرويد. هي ميرويد. به کجايتان رسيده است که نميمانيد نامردها.
بگذاريد همان بوي جوراب باشد و لاشه سگ. بگذاريد احساس مفيد بودن اندازه همان سالي، ماهي، هفته اي يک زنگ و يک کافه بماند برايمان. پاره نکنيد. خاطره نساختيم که شما بايستيد و بشاشيد به آن. پس اين همه درخت و ديوار و بن بست و ماشين براي چيست. به خاطره چرا. به دوستي چرا. به احساسات بوي نا گرفته چرا. نشاشيد. لاشيخانه ما را خالي نگذاريد. بمانيد و لاشيگريتان را بکنيد. بگذاريد حرص همان لاشيگريتان را بخوريم. برخوردهاي چهره به چهره خود به خود کم ميشد. لازم نبود اينطوري چهره آدم را بکشيد به آسفالت و برويد. نرويد.
آدم را اينطوري خالي خالي نگذاريد. دزدها هم يک چيزهايي باقي ميگذارند. شما چرا...
همه اش مزخرف بود. برويد. به سلامت. خوش باشيد. مراقب خودتان هم باشيد. ملالي نيست جز دوري شما.
تنها
اگر دمی
کوتاه آیم از تکرار این پیش پاافتاده ترین سخن که
"دوست ات می دارم"،
چون تن دیسی بی ثبات بر پایه های ماسه
به خاک در می غلتی
و پیش از آن که لطمه ی درد درهم ات شکند
به سکوت می پیوندی.
پس
از تو چه خواهد ماند
چون من بگذرم؟
تعویذ ناگزیر تداوم تو تنها تکرار "دوست ات می دارم" است.
با این همه،
بغض ام اگر بترکد
نه!
پر کاهی حتا بر آب بنخواهد رفت.
می دانم.
دلتنگم ،
دلتنگ اونايي كه رفتن،
اونايي كه مُردن،
اونايي كه راه دورن،
اونايي كه بايد باشن و نيستن،
اونايي كه ...
دلتنگ همتون لعنتيا!
گويند شبي هرمز هيربد در خفا به خانه ي سلمان عرب كه از پارسيان تازه مسلمان بود٬ فرود آمد.
پس گفت: " اي سلمان! مرا بر گوي كه كيش قديم چه كم داشت كه دين تازه پذيرفتي؟"
سلمان وي را پاسخ داد: " هيچ، الا جهنمي سخت سوزان. زيرا بي هراس از چنان آتش خوفناكي هرگز بنده، بندگي نكند و خداي عزوجل دانست كه ثبات نخواهد يافت مگر به تهديد جاويد جهنمي هراس انگيز... و آدمي را به خويش رها كردن و به نيك گفتاري و نيك كرداري خواندن و مكافاتي عظيم بر دوش گناهكاران و گمراهان ننهادن، كاري است سخت عبث كه اگر زمام آدمي بدو سپردي، گامي ننهادي مگر به خطا."
گفت: " دانستم..."
.
پ.ن: پاسخ ناپذير - نادر ابراهيمي
خامش منشين ، خـــــــــــدا را.
پيش از آن كه در اشك غرقه شوم ،
از عشق چيزي بگوي.
همه چيزم تكراري شده.
آدماي دور و برم تكراري ،
كارايي كه هر روز ميكنم تكراري ،
حرفايي كه هر روز ميشنوم تكراري ،
حرفايي كه هر روز ميزنم تكراري ،
سوژه ي خنده هام تكراري ،
سوژه گريه هام تكراري ،
دوستي هام تكراري ،
دلتنگي هام تكراري ،
دغدغه هام تكراري ،
غرغرام تكراري ،
انگار كن خدا يه برنامه ديفالت به زندگي من داده و خودش سرش جاي ديگه گرمه.
مردم چيزي نيستن كه به حساب بيان.
مهم ، بودن يه نفره كه آدم واقعاً دوستش داشته باشه.
اگه اطرافيانم حد و مرزشونو ميشناختن ،
راحت تر گذران زندگي ميكردم.
براي ساختن يك جهان جعلي كه در آن هيچ چيز همان چيزي نباشد كه بايد ،
گروهاني از آدمها ، سرسختانه تلاش كرده اند.
ايشان به احترام همين تلاش جان فرساي غول آساي كمرشكن ،
دمي به صداقت برنخواهند گشت ،
دمي.
نميدنم چرا احساس كرد بايد برا من توضيح بده كبودي رو گردنش از كجا اومده.
چنان ساده لوحانه گفتم "واي! خب بيشتر مواظب ميبودي! اگه ميرفت تو چشم و چالت چي؟"
كه خودشم مبهوت موند..
اومده بي مقدمه ميگه داشتم قفل فرمون ماشينو بازميكردم ، از دستم در رفت ، خورد اينجا،
كبود شد!
اومده بهم ميگه من با تو هيچ مشكلي ندارم.
حتي خوشمم مياد ازت اگه اون خنده هاي هيستريكتو بذاري كنار!
خنديدم!
از ته دل!
ببين من رابطه اي رو ميگم ،
كه دو نفر درگير هم نيستن ،
كه گاهي ماهها از هم بي خبرن،
كه كسي نگران كسي نميشه ،
كه در جريان روابط و زندگي هم نيستن ،
كه وقتي با همن خـــــيلي خوش ميگذره - همون ملاقات هاي كم و كوتاه-
گيرم كه
گاهي هم بخوابن بــا هم.
حس مالكيتشون ار z اء نميشه؟
به درك.
اینایی که بعد دو هفته اس ام اس میزنی حالشونو بپرسی،
جواب میدن: شما؟
... به یاد داشته باش
دومین چیز برتر در این دنیا،
خواب آسوده ی شبانه است.
و برترین:
مرگ آرام.
در این بین قبض گاز را به موقع بپردازید،
و با زنان زمان قاعدگی شان جر و بحث نکنید.